عايشه رضي الله عنها مي گويد: هرگاه رسول الله (ص) مي خواست سفر نمايد،ميان همسرانش قرعه كشي مي كرد. به نام هر كس كه قرعه مي افتاد، او را با خود مي برد.در يكي از غزوات، ميان ما قرعه كشي نمود و قرعه بنام من افتاد. در نتيجه، من او را همراهي نمودم و چون حكم حجاب، نازل شده بود مرا كه در كجاوه بودم، بر پشت سواري ام مي نهادند و با همان كجاوه، پايين مي آوردند. راهمان را ادامه داديم تا اينكه غزوة رسول خدا (ص) به پايان رسيد و بسوي مدينه برگشت. شبي، نزديك مدينه (بعد از توقف) اعلام نمود تا لشكر كوچ كند. پس از اعلام كوچ، من براي قضاي حاجت از لشكر فاصله گرفتم. و بعد از قضاي حاجت، بسوي سواري ام بر گشتم. در آنجا دست به سينه ام بردم و ناگهان متوجه شدم كه گردن بندم كه از مهره هاي يمني شهر ظفار ساخته شده بود، از جايش جدا شده و افتاده است. براي پيدا كردن آن، دوباره برگشتم. ...
دروانشناسی رفتار بوسعید ، به نقطه ای می رسیم که وی همه ی مشکلات خود ومریدانش را ازآن طریق حل می کرده است وآن مسأله ی اخلاص است.این اخلاص که بوسعید شرک را دربرابر آنقرار می دهد درنظر دیگران با « ریا » متقابل است وازاین دیدگاه بوسعید وارث نظریه ی صوفیان بزرگ حوزه ی نیشابور است که ما آنان را اهل ملامت می خوانیم . ملامت یعنی اصلی که محور همه ی آموزش های تصوف نیشابور وخراسان درعصر قبل از بوسعید بوده است . بی سبب نیست اورا سرحلقه ی اهل ملامت روزگار خویش می بینیم وبا شیوع فتوت اورا درکنار سران اهل فتوت نیز درکتاب ها می خوانیم . درحقیقت ، راه ملامت ونظریه ی فتوت ، هردو ، ازیک سرچشمه آب می خورد ...
از صهيب رضی الله عنه روايت است که آنحضرت صلی الله عليه وسلم فرمود: در روزگاران گذشته پادشاهی وجود داشت که ساحری داشت . ساحر پادشاه چون پير شد به شاه گفت که من پير شده ام جوانی را پیشم بفرست تا به وی تعليم سحر دهم، شاه هم پسری را نزدش فرستاد تا وی را تعليم سحر دهد . در رهگذار اين پسر، راهبی وجود داشت که اين پسر نزدش می نشست و چون پيش ساحر می آمد ساحر او را می زد، وی به راهب شکايت کرد، راهب گفت: چون از ساحر ترسيدی بگو که خانواده ام مرا نگه داشته اند، چون از خانواده ات ترسيدی بگو ساحر مرا نگه داشت. در اين اثناء او با حيوان بزرگی روبرو شد که مانع مردم شده بود با خود گفت: امروز می دانم که ساحر بهتر است يا راهب؟
"اگنس بوياكسي" در اسكوپيه يوگسلاوي زاده شد. پدر او آلبانيايي بود و تماشاخانه داشتو مادرش ايتاليايي و دختر يك تاجر ونيزي بود. او فرزند سوم خانه بود. در 9 سالگيپدر را از دست داد, مادرش نيز پس از اين واقعه پژمرده و افسردگي گرفت. از كودكي "اگنس" اطلاع چنداني نيست، فقط آنكه دخترعمويش سال ها بعد او را در اين سال هادختري معمولي و البته متكي به خود توصيف كرده است."اگنس" پس از مواجهه با كشيشان يوگسلاو و شنيدين آواز گروهخواهران لورتو در هند تصميم گرفت به آنها بپيوندد. 18 ساله بود كه براي كارآموزيراهي ايرلند ( دوبلين ) شد و پس از 3 ماه براي هميشه با مادر و خواهرش وداع كرد وبه هندوستان رفت. ...
ابوهريره (رض) مي گويد: نبي اكرم (ص)فرمود: «خداوند متعال خواست سه نفر از بني اسرائيل را كه يكي، بيماري پيسی داشت و ديگري، كچَل بود و سومي نابينا، مورد آزمايش، قرار دهد. پس فرشته اي را بسوي آنان فرستاد. فرشته نزد فرد پيس آمد و گفت: محبوبترين چيز، نزد تو چيست؟ گفت: رنگ زيبا و پوست زيبا، چرا كه مردم از من، نفرت دارند. فرشته، دستي بر او كشيد و بيماري اش برطرف شد و رنگ و پوستي زيبايي به او عطا گرديد. سپس، فرشته پرسيد: محبوبترين مال نزد تو چيست؟ گفت: شتر. پس به اوشتري آبستن، عنايت كرد و گفت: خداوند آنرا برايت مبارك مي گرداند». سپس، فرشته نزد مرد كَل آمد و گفت: محبوبترين چيز، نزد تو چيست؟ گفت: موي زيبا تا اين حالتم بر طرف شود چرا كه مردم از من، نفرت دارند. ...
این روزها کمتر کسی است که با دعوت به دین یا تبلیغ دینی و احزاب و گروههای دینی و دعوتگران دینی آشنا نباشد و شاید کمتر دینداری باشد که از عقیده ی طرف مقابل خود بی خبر باشد و شاید کمتر دلسوزی باشد که دلش به حال بی نمازی یا بدنمازی برادر ایمانی اش بسوزد و شبها نه ساعتی بلکه دقایقی با خدایش راز و نیاز کند و برای اصلاح همنوع خود اشک بریزد.این روزها هوا بسیار طوفانی است.مخصوصاً وقتیکه با یک شخص به اصلاح دعوتگر دین روبرو می شوی و از او انتظار می رود که تو را با اعمال پسندیده و نگاه نورانی به سوی ملکوت ببرد و جلوه ی ایمانی و عشق ربانی را در دلت بکارد و مجاهدت های محبوب حجازی را به یادت آورد اما متأسفانه نه از خدا و رسول خدا بلکه از حزب و رئیس گروه خود و از تاکتیکهای دفاعی و هجومی خود بر علیه احزاب و گروههای دیگر سخن می گوید.شاید تو که چند ورقی از کلام خدا و سخن گهربار رسول خدا (ص) را خوانده ای در این وادی جنگ احزاب سردرگم و حیران و تنها بمانی که من از کدام حزب هستم و آیا الگو و اسوه ای که قرآن کریم معرفی کرده است اینگونه بود؟؟ مأموریت رسول خدا(ص) چه بود؟؟ و تو که پیرو او و جانشین خدا بر روی زمین هستی چه مأموریتی داری؟؟ آیا مأموریت تو تکفیر برادر مسلمان است ؟؟
زيستن درفضاي دوستي وآرامش وصميمت واحترام وهمکاري وهمدلي ، بهشت آساست ، مگر نه اين است که يکي از اوصاف بهشت که درقرآن آمده ،انتزاع وريشه کن شدن همه ي انواع کين ونفرت از سينه هاي مؤمنين، ونشستن برادروار ورودررو بر تخت هاو اريکه هاست . وَنَزَعْنَا مَا فِي صُدُورِهِم مِّنْ غِلٍّ تَجْرِي مِن تَحْتِهِمُ الأَنْهَارُ ( اعراف/43)." هرگونه كينهاي را از دلهايشان ميزدائيم در زير ( قصرها و درختان ) آنان رودبارها جاري ميگردد."وَنَزَعْنَا مَا فِي صُدُورِهِم مِّنْ غِلٍّ إِخْوَاناً عَلَى سُرُرٍ مُّتَقَابِلِينَ (حجر/43)." و كينهتوزي و دشمنانگي را از سينههايشان بيرون ميكشيم ، و برادرانه بر تختها روياروي هم مينشينند"پس اگر بتوانيم درهمين دنيا چنين فضايي فراهم کنيم ، دريچه اي به سوي بهشت گشوده ايم .شهريارااگرآيين محبت باشد/چه حياتي و چه دنياي بهشت آييني ...
پس از آنكه صحابه واقعيت وفات رسولخدا(ص) را باور نمودند، انصار در سقيفهي بنيساعده در روز دوشنبه 12 ربيعالاول سال 11 هجري گرد آمدند تا از ميان خود كسي را به جانشيني رسولخدا(ص) برگزينند. انصار (رض) پيرامون رييس خزرجيان سعد بن عباده (رض) جمع شدند؛ خبر اجتماع انصار در سقيفهي بنيساعده به مهاجرين رسيد كه با ابوبكر(رض) براي انتخاب جانشين پيامبر(ص) گرد آمده بودند. برخي از مهاجران گفتند: با هم به نزد برادران انصار برويم كه آنان نيز در اين امر، حق و سهمي دارند. عمر(رض) ميگويد: «ما به قصد پيوستن به انصار(رض) رهسپار محل اجتماع آنها شديم؛ به نزديكي آنان رسيده بوديم كه عويمر بن ساعده و معن بن عدي رضي الله عنهما كه مرداني نيك و از انصار بودند، ما را ديدند و ما را از آنچه انصار بر آن اتفاق كرده بودند، باخبر ساختند...
خداوند متعال اعتصام به " حبل الله " راموجب عدم تفرق ووحدت مي داند : " وَاعْتَصِمُواْ بِحَبْلِ اللّهِ جَمِيعًا وَلاَ تَفَرَّقُواْ / و همگى به ريسمان خدا چنگ زنيد و پراكنده نشويد . (آل عمران / 103) "ابوجعفرطبري درتفسير خود از ابوسعيد خُدري نقل کرده که پيامبر صلي الله عليه وسلمفرمود:" کتاب الله هو حبل الله الممدود من السماء الي الارض/ کتاب خدا همان رشته ي الهي است که از آسمان بسوي زمين کشيده شده." (تفسير جامع البيان / ذيل آيه ي 103 سورهي آل عمران).بنابراين تأکيد واتکا بر قرآن به عنوان حَکَم وداور مورد اتفاق وتوافق همه ي فرق ومذاهب اسلامي ، مي تواند در نزديک شدن فاصله هاي فکري ودستيابي آرام وتدريجي به وحدت فقهي وکلامي ، عامل بسيار مؤثري باشد. قرآن سندي است که بايد براي تمام مذهب حُکمِ مرجعِ مافوق و داورِ مُميز راداشته باشد . درچنين صورتي مي توان با اين خط کش ومعيار، به بخش عظيمي از اختلافات روايي خاتمه داد.
عبد الله بن عمر رضي الله عنهما مي گويد: از رسول الله (ص)شنيدم كه فرمود: «سه نفر از امتهاي گذشته، براه افتادند و شب را در غاري، بيبوته نمودند. ناگهان، سنگ بزرگي از قله ی كوه، سرازير شد و دهانه ی غار را كاملاً مسدود نمود. به يكديگر گفتند: راه نجاتي از اين سنگ، وجود ندارد مگر اينكه به اعمال نيك خود، متوسل شده و از خدا بخواهيم.(تا ما را نجات دهد).يكي از آنان، دعا كرد و گفت: پروردگارا!پدر و مادرم سالخورده بودند و من قبل از زن و فرزند و غلام و كنيزان خود، به آنها غذا مي دادم. روزي، بخاطر كاري، دير به خانه برگشتم و قبل از اينكه خدمت والدينم برسم، آنها خواب رفته بودند. شير دوشيدم و آنها را بدست گرفتم و تمام شب، در انتظار بيدار شدن آنان، روي پاهايم ايستادم و به اهل خانهام چيزي ندادم. هنگام صبح، وقتي كه آنها بيدار شدند، آن شيرها را به آنان، دادم...
ريشه ي بسياري از منازعات وتنش هاو معضلات وگره ها ، فراموش کردن اولويت ها وقاعده ي « الاهم فالاهم » است.حساسيت نشان دادن به مسائل کوچک وکم اهميت ومغفول نهادن مسائل اساسي ، مصروف کردن تمام توش وتوان خود جهت مقابله به انحرافات کوچک ورها کردن انحرافات اساسي در بوته ي فراموشي، از آثار وتبعات زيانبار عدم التزام نظري وعملي به فقه اولويات وموازنات است. منظور از فقه اولویات ، قرار دادن هرچیزی در جای شایسته ودرخور خود است . یعنی چیزی که لازم است مقدم داشته شود ، به تأخیر نیفتد وپدیده ای که لازم است به تأخیر بیفتد ، مقدم داشته نشود وامور مهمکم اهمیتوامور کم اهمیت مهم جلوه داده نشود .
« اساساً وقتي آدم ميخواهد اخلاقي زندگي كند، در اكثريت قريب به اتفاق موارد در زندگياش بين خوب و بد مخير نيست. يعني بر خلاف آنچه مي پنداريم كه آدم وقتي بر سر دوراهي قرار ميگيرد بايد كار خوب را انجام دهد و كار بد را انجام ندهد، در اكثريت قريب به اتفاق موقعيتهايي كه در كل زندگي آدم رخ ميدهد آدم بين بد و بدتر يا خوب و خوبتر مخير است، نه خوب و بد. به ندرت پيش ميآيد كه بين خوب و بد مخير شده باشيم و معمولاً يا بين بد و بدتر گير ميكنيم يا بين خوب و خوبتر. » (مصطفی ملکیان / مجموعه مقالات )
هنگامي كه عثمان (رض) در خانه اش، محاصره بود، فرمود: «شما را بخدا سوگند مي دهم. البته از ميان شما فقط اصحاب رسول خدا (ص) را سوگند مي دهم آيا شما نمي دانيد كه رسول الله (ص) فرمود: «هركس، چاه رومه را حفر كند (و در روايتي: بخرد) وارد بهشتمي شود» و من آنرا حفر كردم؟ و همچنين آيا شما نمي دانيد كه آنحضرت (ص) فرمود: «هر كس، سپاه عسره (تبوك) را مجهز به ساز و برگ جنگي كند، وارد بهشت مي شود» و من آنرا مجهز كردم؟ صحابه، سخنانش را تصديق نمودند.عمر بن خطاب(رض) مي گويد: رسول ا لله (ص) هنگام وفات، از اين شش نفر، يعني:عثمان، علي، طلحه، زبير، عبدالرحمن بن عوف و سعد بن ابن وقاص رضي الله عنهم راضي بود.